-
صفحه به صفحه که ورق می زدی جنگل ها را و اعماق اقیانوس ها را و رنگ های قبایل چادر نشین را یک صفحه ای آن وسط رد می کردی بدون این که حواست باشد به این که دماغت سر جایش نیست. عکس چه بود؟ سر بریدن قربانی. یادم نیست گاو بود یا گوسفند یا شتر. اما به عیدالاضحی مربوط بود ماجرا. تصویری که می دیدیم یک صفحه ی خوش رنگ از صحنه ی قربانی شدن و خونی که شتک زده بود به هوا و دیده اید لابد که دوربین های حرفه ای چهطور قطره های مایعات را قطره قطره و خوشگل ثبت می کنند توی هوا طوری که آدم زل بزند به همان قطره ها و همه جای دیگر عکس را یادش برود. این قطره های قرمز هم مانده بودند در هوا مثل تیله های رنگی ریز می درخشیدند. یادم نیست که مردمک چشم حیوان به یک طرف بی ربطی افتاده بود یا نه اما حتمن افتاده بود. نشنال جیوگرافیک بلد است همه چیز را خواستنی و براق جلوه دهد.
همان موقع بود که من مطمئن شدم این مجله دماغ آدم را می برد. بوی داغ خون حیوان که زیر آفتاب دارد جان می کند بویی نیست که از یاد آدم برود. و من تنها بوی کاغذ براق و نو مجله را حس می کردم که انگشت کشیدن روی آن حس خوبی داشت. -
مشکل این جا است که خیلی از افراد به محض اینکه اسم چند کلمه خارجی و فلان موسسه و دانشگاه و پروفسور و… میاد مغزشون به کل تعطیل میشه که بابا اصلآ صحت این حرف رو کی تایید کرده؟ مگه همچین چیزی ممکنه؟ در رابطه با مسایل دینی هم عمومآ همین طوره تا حرف از امام و خدا و پیغمبر بشه طرف همه چیز را بدون ذره ای فکر کردن به آن از لحاظ منطقی می پذیرد یعنی اصلآ به خودش اجازه نمی ده که شک کنه. ذهنتان را از قید و بند آزاد کنید! رستگاری غیر از این نیست!
نیم خط وحید
انعکاس مطالب خواندنی روز





